تبليغاتX
فصل خزان
فصل خزان

سكوت پاييزي


تو ای قاصدک!همراه با نسینم خاطراتم را بر این روز و شب بیفشان...


سه شنبه هفتم مهر 1388  توسط خزان  |

 

...

 

گاه بر این دیار لبخندی نثار کنم و گاه افسوسی گاه اشکی به فدایی خاک تشنه ریزم. 

ای دیار زندگی من در حیرتم که راز زیستن تو چیست!راز لبخند جاودانه چیست!

ای دیار غربت من،بیاموز مرا رسم لبخندی جاودانه را ،رسم شادی و شور را ،

ای دیار غریبانه من ،بیاموز مرا!

ای زندگی بیاموز آدمیان زمانه را لبخندی جاودانه،شوری دوباره و اشتیاقی سرشار از تازگی ،

بیاموز مرا راز نهانی که در ذهن کوچکم سالیانی دراز بی پاسخ است !پاسخ بده !چگونه لبخند را بر لبان بشرت جاودانه سازم!چگونه بر زندگی لبخندی همیشگی زنم...

و ای قدم ها،به من بیاموزید استواری را،صبر را و توانی دهید مرا دوباره که در افق هستی جاودانه زندگی کنم و جاودانگی را به قاصدک هایی بیاموزم که به انتظار نسیم سالیانی دراز در این افق آواره اند...

                                                                                                                        ۲۰۰۹/۹/۶     

 


یکشنبه پانزدهم شهریور 1388  توسط خزان  |

 

... ...

واقعا از همه شما عزیزان ممنونم که حسابی خجالتم دادین و 1 تولد شلوغ راه انداختین .امیدوارم بتونم جبران کنم...مخصوصا از بارمیس جونم ممنونم ...خیلی خیلی.

ثانیه های عمر آدمیان چقدر تند تند می گذرد ...گذر زمان در ذهن هایمان کند حس میشود ...

قاصد هفت آسمان"از آن روز واحمه دارم که قدم های نورانیت را بر این سرا بگذاری و عمر من به سر آید و رویت را توان دیدن نباشد ...بیا و قدم های خسته مرا توانی دوباره ده...بیا..."به امید فرج ماه آسمان خلقت"


سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  توسط خزان  |

 

سلام

خوبین

امروز روز تولد منه یه دختر پاییزی که تولدش تابستونه

اره دیگه تابستون میخواست پاییزی بودن منو ازم بگیره ولی نتونست اینقدر قوی بودم که پاییزرو هنوز به

تابستون که تولدمه ترجیح بدم

امروز یه جشنی توی خونه دارم که میخواستم شمارو توش شریک کنم

کیک که به شما نمیرسه پس بذار حداقل عکس کیکم رو براتون بذارم

 

اگه خواستین میتونین بهم تبریک بگیناوالا اشکالی نداره

یه پیام تبریک نه چیزی از شما کم میکنه نه از وبلاگتون

راستی همه تون دعوتین والا اما خونمون که جای اومدن شما رو نداره مجبورم همین جا بگیرم

البته نا گفته نماند سودش برای بابام بیشتره.......خوب دیگه

باید برم

بابای


یکشنبه چهارم مرداد 1388  توسط خزان  |

 

غروب غمهام





 چه غروب غمگيني ...چه درياي نااروميه ...انگار دريا هم از دل غمگين من خبر داره ...

انگار اين مرغاي دريايي ميدونن كه در وجودم غوغايي بپاست...

انگار ساحل هم دلش گرفته ...انگار دريا داره غمشو با موجاش فرياد ميزنه ...

همه اين صاحل با من فرياد ميزنن اما من بازم تنهام،

خداجون منو با خودت ببر ،ببر كه ديگه تو اين دنياي ترسناك نباشم ...ببر


دوشنبه پانزدهم تیر 1388  توسط خزان  |

 


خداوند زیبا است و زیبایی ها را دوست دارد...

بار خدايا ،من در اين صاحل ،غروب تنهاييم را به نظاره مرغان درياييت نشسته ام و غم دل را با صداي بي صدايي ،فرياد ميزنم واشك ميريزم .........


با سلام به اونايي كه بهم هميشه سر ميزنند و منو تو اين كلبه سرد تنها نميذارند *
اميدوارم از اين كلبه خوشتون بياد و مهمون هميشگي من باشيد*
*
**
***فقط به گام هايي دلخوشم كه با خش خش برگ هاي رنگ پريده ، مرا دلگرم ميكنند...
***
**
*
تمام مطالب،شعرها و موضوعات اين وب (بجز آنهايي كه منبع دارند )برگرفته از روحيات و تفكر شخصي و كاغذ پاره هايي از ذهن بنده بوده و از تمام دوستان خواهشمند است تا حد ممكن كپي برداري نكدرده .......eeeeeeee ولي اگه خيلي بجنسين گذاشتن منبع يادتون نره....
وگرنه خودم كچلتون ميكنم .......يا اينكه دعا ميكنم :خدا كچل شين. *Hiiiiii *حالا بهتر شد *

*با سپاس فراوان * مدير و نويسنده فصل خزان

soraya.bahraini@yahoo.com

 

به زیبایی پاییز